تبليغاتX
زیستن درکلمات راترجیح می دهم

زیستن درکلمات راترجیح می دهم

بهمن کرم الهی پس ازیک دهه ...

باسمه تعالی

مطالب زیر درهفته نامه ی تبلور اندیشه ی استان لرستان به چاپ رسیده اند.

۱

برای آنکه دلم یاد آسمان نکند...

در26بهمن1354،باز صدای گریه ای زمین رالرزاند.بازهم عصیان؟بازهم انسان؟گریه بزرگ می شود،بزرگترازآنکه درون خودجای بگیرد:آی برادر!...پایت رابردار،کمرم شکست!و اوقدمی کشدروبه خورشید،به جستجوی صیادی که روزی به اوگفت:پشتت رابه خورشید کن،آفتاب من وتوییم...وآفتاب می شود.خورشید لج می کند،زمین فریادمی زند،وبهمن درظهرسوزان شانزدهم تیر1380 فرومی ریزدبرهمه ی ناراستی هایی که دل بشررامی آزارد..."عشق بی عاشقت ..."

دنیای آویزان بهمن باقناری بی سرش،دردهای شاعری رامی سرایدکه زلال وشفاف درونیات خودش رابرصفحه ی کاغذ آوارمی کند.شاعری که حتی خیال دست هایش پرندارداما ازآسمانی بی قفل ودرسخن می راند.اودرزمستان متولد می شود، وشناسنامه اش به عشق آذین می بنددوهمچون شقایقی که درگلدان،تازه جان گرفته است درحوالی بهار،درانتظاربهارمی میرد.

نگاهش آرمانی است وهدفش مدینه ی فاضله ای است که سرتاسرش انسانیت است وعشق به انسان،ازدورنگی بیزار است وبرطبل دو رنگی زدن.بهمن خیلی ازقفس صحبت می کند،آنچنان که گویی درانحصارقفسی است ومی خواهد به فکر رهایی ازاین قفس باشد،می خواهد به آسمان برسد ودنیا برایش تنگنایی است که فقط شعرراازهمه چیزش برگزیده است وباید جراحات خونین بالش را ازآبی آسمان پرسید!وبجز آسمان کسی به وسیع دل پرملالش پی نبرده است.

" بروبرو وبه لیلی بگوسیاه بپوشد/که ازجنون وبیابان ویارمرده بگویم"این بیت خودبهمن است وسرنوشت بهمن،که خلاصه شده است درچند کلمه."به من نگو بمان بمان،که وقت رفتن من است/صدای مرگ می دهد گلوی تیغ دیده ام"شاید درمورد این بیت لازم به هیچ توضیحی نباشد.بهمن نمازصبح شکسته ای بود که خودش فقط آن را می دانست تنها خودش آن را خواند"نمازصبح ندیدم کسی شکسته بخواند/ولی بخوان تو مسافر،بخوان نماز شکسته".

دراکثرآثاربهمن اندیشه برتمام عناصرشعری غلبه دارد.تصاویر،زبان،تاکیدها،موسیقی،چینش قوافی درطول غزلیات وحتی روایت اثربراساس اندیشه ای که دراثرجریان داردچیده می شود.هرچند کتاب بهمن پراز ایرادت واشکالات تایپی است اما به راحتی می توان تشخیص داد که شاعر چقدر برموسیقی کلام تسلط دارد.چنان قوافی را با مهارت انتخاب نموده که دربرخی اشعارش قافیه به درخشندگی ستاره ها پیداست.

بهمن مدام ازپرواز صحبت می کند،ازبالهایی برای پریدن،وپروازدربی کران آسمان."همیشه بال کاغذی برای خویش می خرم/ خدای من بگومراچه وقت بال می دهی/ زبس کشیده ام پرنده ی سفید آرزو/چودفتری رسیده ام به برگهای آخرم/چوکودکی دلم به طرح بادبادکی خوش است/که بانخی ببندمش به دست های بی پرم".بهمن با روایتگری پرواز، دراشعارخود،هم پرواز رانزدیک می کندوهم بالهایش را که به حد پرواز رسیده اند!"خدای من بگو چرا پرنده ام نکرده ای/ همیشه فکر می کنم من از هوای دیگرم"

آنچه به آن می توان اعتراف کرد این است که اگر آن تصادف،درآن گرمای تابستان شانزدهم تیر1380 رخ نمی داد بی گمان اکنون شاهدیکی ازبزرگان ادبیات ایران بودیم با نام "بهمن کرم الهی".اوشاعرعاشقی بود ازهوای دیگری وبا بالهای بلند پروازی برای پریدن دربی کران آسمان،اما بهمن برای همیشه ،به زبان پرواز وبا بالهای واقعی برای ابدیت آسمان ترجمه شدوآسمان عاشق شاعرش رادرپهنه ی خودش به آرامش رساند.یادش گرامی

آنچه که درموردزنده یادبهمن کرم الهی ضرورت دارد این است که اولا کتاب ایشان باید تجدید چاپ شود چرا که کتاب برای آنکه دلم یاد آسمان نکند پراز غلط های تایپی است وبرخی اشعار ایشان دراین کتاب به چاپ نرسیده است.دوم اینکه دردنیای مجازی اشعارزنده یادبهمن کرم الهی رادرسایت های مختلف افرادی به هرعنوان،به نام خود یا دیگران بر وبلاگ یا وبسایتشان انتشار داده اند واین نشان می دهد که ما دوستان بهمن درحقش کوتاهی کرده ایم وباید دست به کار شویم.شعر عروسکی بهمن از آن جمله اشعاری است که به نام دیگران دربرخی سایت ها منتشر شده است.لذا به همه دوستان بهمن درسطح استان وایران یاد آوری می کنم که دوست شاعر وعاشقشان را دریابند.هرچند دست او ازدنیا کوتاه است اما دست ما هنوز به لحظه های دنیا بند است.بنده دراین زمینه هرگز کوتاهی نخواهم کرد.وامیدوارم که خانواده ودوستان زنده یاد بهمن کرم الهی نیزدست به کاردفاع ازبهمن واشعارش شوند.

 

کشیده ام کبوتری سفید روی دفترم

دوباره شوق پرکشیدنی نشسته درسرم

به مدرسه که می روم،دلم به سینه می تپد

همیشه ی خدا من ازپرنده بیست می برم

به دست خود و بال او دقیق خیره می شوم

به فکر می روم و درخیال خویش می پرم

چه روستاییم من وچه ساده فکر می کنم

همیشه بال کاغذی برای خویش می خرم

خدای من بگومراچه وقت بال می دهی

زبس کشیده ام پرنده ی سفید آرزو

چودفتری رسیده ام به برگهای آخرم

چوکودکی دلم به طرح بادبادکی خوش است

که بانخی ببندمش به دست های بی پرم

خدای من بگو چرا پرنده ام نکرده ای

همیشه فکر می کنم من از هوای دیگرم

×××××××××××××××××××××××××

وقتی قنارهای شعرم پرندارد

حتی قفس درد مراباورندارد

این شعرها ازشادمانی نیست ،یعنی

می سوزم ازداغی که خاکستر ندارد

با دانه ای ارزن چه ارزان دل بریدیم

ازآسمانهایی که قفل ودرندارد

می خواهم آری!طعم آزادی قشنگ است

اما خیال دست هایم پرندارد

برسقف آویزانم وازخاک دورم

این فاصله جز مردنم آخر ندارد

هرکس گلویش مثل من غمگین بخواند

دنیایی آویزان ازاین بهتر ندارد

یک روز صبح ایوان پراز جاپای گربه است

وامانده در اما قناری سرندارد

 

 

*********

خسته‌ام ز مردمي كه نامشان عروسكي ست

مردمي كه لحن هر كلامشان عروسكي ست

 

كوك مي‌شود زمان نام و عشق و خوابشان

كفتر نشسته روي بامشان عروسكي ست

 

چهره‌هايشان گرفته مثل برج زهرمار

شكل راه رفتن و سلامشان عروسكي ست

 

من به نام آينه قسم نمي‌خورم ولي

چهره‌هاي روشن تمامشان عروسكي ست

 

بي‌تفاوت از كنار گل عبور مي‌كنند

حتم دارم ايل ما مشامشان عروسكي ست

 

من به كس در اين ديار دل نبسته‌ام هنوز

ديده‌ام به چشم خود مرامشان عروسكي ست

 

مردمي كه اختراع دستشان عروسك است

زندگي و كوشش مدامشان عروسكي ست

 ۲

بهمن کرم الهی پس از یک دهه...

 

بهمن کرم الهی با رباعیاتش دنیای زیبایی رابه مخاطبش هدیه می دهد،دنیایی که شعارش آزادی است وآزادگی،عشق است ودرد.دنیایی که درآن می توان به یک درک متفاوت ازشاعری رسیدکه پختگی زودرسی رادرجوانی تجربه نمود.دنیایی که درآن به قول دوستانش بهمن می توانست سهراب دیگری باشد.اوزیبا نگریست،زیبا زیست وزیبا مرد.بهمن کرم الهی شاعر دردهایی است که برخاسته از عمق روح انسانی دردمند ودردآشناست.شاعری که خوب می بیند وخوب می اندیشد وزیبامی سراید.

دررباعیات بهمن یک روایت پنهان خودنمایی می کند.روایتی که درزیبایی قوافی محومی شودوموسیقی معنا درموسیقی کلمات جاخوش می کند. "آرام دلم زنهرتان می گذرد/اززیر نگاه قهرتان می گذرد/این سنگ پرانی شما یعنی چه؟/دیوانه مگر زشهرتان می گذرد"دل بهمن آب زلالی است که از نهرجاری جامعه درحال حرکت است ونگاه قهر آگین دیگران رادرمی یابد.بی آنکه کسی رامورد آزار قراردهد.هرچند بهمن دربین مردمی زندگی می کردکه محبوب همه بودوهمه اورابی نهایت دوست داشتندوازمراسم تشییع او وتصاویر به جامانده،می توان به محبوبیت او آگاهی پیدا کرد.

او خودش را بهترازدیگران می شناسد.به درک دیگری ازخود پی برده است.برخودش آگاهی دارد که می نویسد"یک دختر تیره بخت میراث من است/یک شعرسیاه رخت میراث من است/این است تمام شرح منقولاتم/یک جنگل بی درخت میراث من است".بهمن همانند فروغ فرخزاد به آغاز فصل سرد ایمان آورده بود،به کفشی برای سفر،تاهمراه سهراب شود که شهر را نامردان گرفته اند.او خودش را غریبه ای می داند که عمری جسدش روی زمین خواهد ماند.

بهمن روایتگر لحظاتی است که درکوتاهی کلمات رباعی،بلندی مفاهیم وزیبایی تصاویر جا می شود.نکته ی قابل توجهی که دربسیاری رباعیات او می توان یافت این است که بهمن آماده ی سفر است وگویا مسافری است که کوله بار سفر رابسته است فقط منتظر فرصت مناسب برای رفتن است.ای کاش فرصت بیشتر می بودوبهمن برای گفتن ناگفته هایش زمان بیشتری داشت.ای کاش برای ناسروده هایش می توانست دفتر دیگری بنویسد.باآن طبع زلال زیبایی آفرینش که همه را تسخیر خود می کرد.

به نمونه هایی از این دست رباعیات بهمن می نگریم:

آرام دلم زنهرتان می گذرد

اززیر نگاه قهرتان می گذرد

این سنگ پرانی شما یعنی چه؟

دیوانه مگر زشهرتان می گذرد

 

یک دختر تیره بخت میراث من است

یک شعرسیاه رخت میراث من است

این است تمام شرح منقولاتم

یک جنگل بی درخت میراث من است

 

 

ازهستی یک غریبه این می ماند

یک چهره وصد هزار چین می ماند

آنقدر غریبه ام که بعد ازمرگم

عمری جسدم روی زمین می ماند

 

فرصت بدهید خنده ام را نکشید

این حجم غم تپنده ام را نکشید

ای ایل شمارا به خدا رحم می کنید

من یک قفسم ، پرنده ام را نکشید

 

دستی بفرست تا رهایی بدهد

حرفی که نشان آشنایی بدهد

با دست کریم خود نشانی بفرست

راهی که نشانه ایی به جایی بدهد

 

متاسفانه چندی است که برخی وبسایت ها و وبلاگ ها به هر دلیلی برخی اشعار بهمن کرم الهی را با نام دیگران درسایت خود می گذارند.از جمله شعر عروسکی بهمن که با این مصراع شروع می شود"خسته ام زمردمی که نامشان عروسکی است".

 

این دوبیتی را به روح آن عزیز تقدیم می کنم.

تو می رفتی دعا پشت سرت بود

کفن رخت عروسی در برت بود

زمین لب بسته کل می زد نمی دید

عروسی درنگاه همسرت بود

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 8:55  توسط اسد  | 

شعری اززنده یاد بهمن کرم الهی

 

خسته‌ام ز مردمي كه نامشان عروسكي ست

مردمي كه لحن هر كلامشان عروسكي ست

 

كوك مي‌شود زمان نام و عشق و خوابشان

كفتر نشسته روي بامشان عروسكي ست

 

چهره‌هايشان گرفته مثل برج زهرمار

شكل راه رفتن و سلامشان عروسكي ست

 

من به نام آينه قسم نمي‌خورم ولي

چهره‌هاي روشن تمامشان عروسكي ست

 

بي‌تفاوت از كنار گل عبور مي‌كنند

حتم دارم ايل ما مشامشان عروسكي ست

 

من به كس در اين ديار دل نبسته‌ام هنوز

ديده‌ام به چشم خود مرامشان عروسكي ست

 

مردمي كه اختراع دستشان عروسك است

زندگي و كوشش مدامشان عروسكي ست

تمام دنیا بداند که این شعر یکی ازآثارزنده یاد بهمن کرم الهی است ودر هروبلاگ یا وبسایتی با نام هرشاعر دیگری دیده شودیک شعر دزدی آشکاراست.

اسد فرهمند

  

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 10:23  توسط اسد  | 

شاید رئیس بانک بشم...

کاشکی می شد معلمم

ریاضی رو یادم بده

همه میگن تو ریاضی

آقا معلم استاده

کاشکی می شد عددها رو

بشمارم وتموم کنم

روی تموم قیمت ها

ریاضیات و زوم کنم

کاشکی می شد عددهارو

تا آخرش بلد بشم

حتی اگه یه بار شده

ازاون حوالی رد بشم

آخه میخوام که بدونم

فیش بابا چقدر توشه

که مچاله توخونمون

افتاده اونور،یه گوشه

میخوام بدونم حقوقش

فوتی میشه،یاردی میشه

به قول بیست وسی ،بابام

آدمی میلیاردی میشه  

اخبار می گفت که بعضی ها

پول های اونجوری دارن

انگارکه بعضی بازرس ها

توچشاشون کوری دارن

بعضی ها بایه تلفون

یورو،دلار،ین می گیرن

برا یه وام پونصدی

سه چارتا ضامن می گیرن

دستای خالی بابام

دلم رو آتیش می زنه

میخوام رئیس بانک بشم

آرزوش هم نیش می زنه

اگه رئیس بانک بشم

ازصبح تاشب پول می شمارم

میگم خدا آخرشی

چقد من اینجا پول دارم !!!

براتمام رفیقام

آب نبات خوب میگیرم

یعنی میشه اینجوری شِه

دارم ازعشقش می میرم

بسته ی پنج هزاری رو

می گیرم وماچ می کنم

انارهارو دون می کنم

سیب ها رو قاچ قاچ می کنم

حساب های بانکیمونو

تا آخرش پر می کنم

دانشگاه پولی می رم

خودم رو دکتر می کنم

بایه تماس واسه بابام

وام دلاری می گیرم

ازراه قانونی نشد

ازاضطراری می گیرم

 توچشم بعضی بازرس ها

عینک کوری می زنم

واسه اینکه شک نکنن

شرکت صوری می زنم

عروسک های نانازو  

واسه آجیم جور می کنم

منشی خوشگل می گیرم

حرفام ودستور می کنم

ریال ها که دلار شدن

می رم تو فاز انگلیس  

یه حساب وباز می کنم

توبانک های خوب سوئیس

همه رو ور می دارم و

دستی می آرم به ریشم

اگه خدا بخواد می رم

ساکن کانادا میشم ...

آخه میگن که اونجاها

پولدارو تحویل می گیرن

حساب پولدارها جداست

پولداروفامیل می گیرن

میگن پلیس ها اونجاها

کاری به پولدار ندارن

اونجا یه دنیای دیگه ست

به پولدارها کار ندارن

امروز چقد توی سرم

رویاهای خوب می باره

صدای زنگ دراومد

بابام اومد از اداره

باشونه های افتاده

با ابروهای پر گره  

بابام مث همه روزهاش  

زنگ و زده منتظره

دفترچه های قسطشو

توی پلاستیک پیچیده

چه روزهای سختی رو که

بابام به چشماش ندیده

کل حقوق این ماه و

داده به جای قسط وقرض

زندگی ما هم اینه

یه خونه ی بی طول وعرض

رو سماور،چای مامان

مثل همیشه تازه دم

خستگی بابا پرید

باریتم دَم دَ دَم دَ دَم

وقتی که بابارو دیدم

گریه اومد توی چشم

درس هام وباید بخونم

شاید رئیس بانک بشم                                       اسد فرهمند – خرم آباد  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 9:30  توسط اسد  | 

صدای پای آهوها...

ازخلوتم ردشد،صدای پای آهوها

آرامش یک شعر، تا دریاچه ی قوها

آن دختر بی روسری با کفش های سرخ

با نازهای ارمنی،درشهر کاکوها  

آن زن،که آوازش،که رقصش را،درباد می...

انداخت،تا رونق بگیرد فصل هندوها

می ریخت درگوشم کلاف پچ پچی ازدور

یا واژه ها بودند یا کوچ پرستوها

آن خلوت نامطمئن،آن لحظه ی ِ ملموس

او بود و من،با اخم های توی ابروها

من با تمام شعر،درآن خلوت بن بست

اوبا تمام اخم ، دورازآن هیاهوها

درباد می پاشید،لحن ناخودآگاهش

ازخاک برمی خاست،گرد ِ های...هو...هو...ها

ازتوت های وحشی ِ آن روز ِ لبخندش

محصول می بردند مردم با ترازوها

ایمان حافظ را غزل ها بخیه می کردند

درآن نگاه ِ شرقی ِ سرشار ِجادوها

شاعرکناربیت ها،آرام وپرمعنی  

چون بید می لرزید درپاییز گردوها

من ، در غبار واژه ها ، ازحال می رفتم

نزدیک تر می شد صدای پای آهوها      

 

اسد فرهمند – خرم آباد - 20 – 6 - 1390

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 16:55  توسط اسد  | 

ای لحظه های مستند ....

ای لحظه های مستند عادل

بینندگانت بی عدد عادل

ای عامل ِ هرحاشیه با توپ

ای کارشناس خوب وبد عادل

درمستطیل سبز، لبخندت

هرشب شکوفا می شود، عادل

حتما سوال عده ای این است

کفّاشیان کی می رود؟ عادل

تو بی جوابی ، خوب می دانم

می ماند ایشان تا ابد عادل  

ازباغ رفسنجانیت،پسته  

بفرست گاهی یک سبد عادل

ای خنده بازار دهانت پُر

بختت همیشه در رَصَد عادل

جمعی نمی خواهند یک لحظه

سربه تنت را،ازحسد عادل

ای ضد حال هر چه مسوول است

ای منتقـِد، ای منتقـَد عادل

ای سیستم سایلنت ِ مسوولان

ای شیر،ای lion ،اسد ، عادل

بی خط ِ قرمز می شوی گاهی

پشتت به جایی می رسد ؟ عادل

ازاین همه میلیارد درگردش

گیرت می آید یک نمد؟ عادل

 چون جمله هایت سنگ می گردند

شیر از بر ِ تو می رَمَد عادل

دلال ها از ترس می خوابند

دوشنبه های مستند عادل

ای کاش هر ارگان ِایران داشت

برنامه ای مثل ِ نود عادل

دستت مریزاد و سَرَت خوش باد

ازحضرت مولا مدد عادل

 

اسد فرهمند – خرم آباد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 16:35  توسط اسد  | 

جوابیه ی اینجانب

باسمه تعالی

پیرو اظهار نظروفحش های رکیک کسی که "می دانم کیست ونمی گویم"اعلام می کنم که اگر تاابد به بنده فحش بدهی کوچکترین کلمه ای که خارج از حیطه ی ادب باشد به زبان نخواهم آورد بلکه ترجیح می دهم که جواب شما خاموشی باشد.ازهمه ی عزیزانی که درنهایت لطف برای بنده کامنت گذاشته اند بی نهایت سپاسگزارم.

باارادت وعرض ادب به همه ی شماعزیزانی که بنده را مورد لطف قراردادید(حتی تویی که فحش می دهی).اگر ازجانب بنده به شما آسیبی رسیده است که باعث شده این کلمات وعبارات نامربوط را به زبان بیاوری با احترام از شما عذر خواهی می کنم.ای کاش حضوری ایراداتم رامی گفتی.

اسد فرهمند

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 10:28  توسط اسد  | 

هورا کشیدند وهوار وداد...

 

هورا کشیدند وهوار وداد،... دوربین ها             این صحنه هارا با فلاش فی الفور می خوردند

ازلنزها برعکس می افتاد،...توی چاپ              اخبار...مردم را به روی دست می بردند

پشت تریبون با کت وشلواربی رنگی                درهاج و واج چشم ها وبازی آ ن ها

هی حرف می زد،حرف می زد،حرف های خوب      دم ، بازدم ، دم ، بازدم، برخورد دندان ها

دوربین کلیک پشت کلیک تصویر می زایید        بمب خبر درآسمان بر ماهوارکها

بی بی سی ... هرشب بیست وسی ...کی راست می گوید؟!  دیویدبکام...یک ضربه ...لرزش...توپ...دیرکها

مجری گلویش گیر می کرد و...رقمهارا          ازفرگوسن تا گاسکوئین تا...رفتن آن ها  

چه فرصتی!...بابا بده این کنترل را تا...          یک موشک آمریکایی...تصویر...افغان ها

امروز درلیبی به خاک وخون فرو غلطید         آدم به آدم ...خاک...از ناتو به قذ ّافی

بحرین، مساجد را...به سرباز سعودی ریخت     کشتن بس است وبگذرید...Enough...الکافی

دیشب جهان درغربت انسانیت خوابید             "قدرت" تمام واژه ها را زخم و زیلی کرد

 دیشب رئاکتورها ...سونامی را زمین خوردند   ژاپن دوباره سوختهایش را فسیلی کرد

با پول نفت اعراب واسرائیل یعنی کشک         سیّد حسن! این روزها هشدار خواهد زد

شاید ترانزیت مواد از مرز شرقی را...          ایران تمام مرز را دیوار خواهد زد

دراعتصاب واعتراض و آتش وماشین            درسایت ها ... اخبار...نقطه...باز سارکوزی

مردم به دنبال رفاه واقتصادی امن...            از A  گرفته ...تا الفبا...تا ته خط... Z

ایتالیا ...درچکمه اش سوراخ می ریزد         برلوسکونی هر روز با یک زن ...ولی فردا...

پشت تریبون های تکراری و پر تبلیغ           بالاخره کشتند بن لادن ...ولی فردا...

ممنوع شد رفتن به مرز غربی ایران           شوی گوگوش ...آنتالیا را لحظه ای لرزاند

بنزین گران شد...وای... سی ان جی ...برو بچه ... بادی مزاحم بازهم این دیش را چرخاند

درجمع سربازان اوباما از کلینتون گفت        ویروس ها وکرم ها ...لطفن کمی ساکت

امواج برسلول ها تاثیر خواهد داشت           فیلتر شکن ها...درفضای باز اینترنت

ازاقتصاد مرزها...تاخشکسالی ها              از انفجار هسته ای در هندو پاکستان     

از قتل آدم های بی آزار درکامبوج            از بی نشانی مردن یک بچه درزندان

جام جهانی در سیاه وسبز آفریقا                فریاد،آپارتاید... ماندلا... وو وو زیلا  

امواج قحطی...مرگ...انسان...آدم سودان       چاقی بلای زندگی برخی آدم ها

جولان به جولان هم رسید و تانک های مرگ   ازپیره زن ها انتقام و ازجوان ها ... جان

شاید تمام بچه های شهر می دانند                 فرق زیادی هست بین آدم وحیوان  

 هرچند سخت است ونگفتن بهتر ازگفتن        اینروزها حال وهوای آسمان "دار" است

 لیبی، یمن ،اردن ، فلسطین،خاور نزدیک      باتوم وگرز و وحشت و تک تیرورگباراست

پشت تریبون ...بازهم تکرار های تلخ           آن ها زمین گلف و… سیستم های اورژینال

لطفن کمی با گوشهاتان مهربان باشید           هورا کشیدند وهوار وداد... در فینال  

تاریخ سرمشق است و ...بگذر...این سخنرانی  در لابه لای شعر یعنی بافتن در باد

امواج جاسوسند و بی دعوت  که می آیند        دندان به دندان ...واژه را... فریاد درفریاد

ازخود پشیمانم...به دنیا آمدن سخت است        فرقی ندارد "آمدن" چه زود یا چه دیر

گاهی کلاه بی سرت درباد ، بی سرکش       گاهی سرت برنیزه ها...درحالت تکبیر

تنها تریبون ها...به آدم ها نمی چسبند         خون دماغ واژه ها از نفت جاری تر

دندان مسلح  می شود هرجا که قدرت هست... گم می شود انسان دراین زخمی که کاری تر...  

پرونده ی کشتار را هفتاد سال بعد             درسایت ها...بی نام ...آوردند ...قاتل ها

جنجال های ساده ی یک روزه ای...بعدش    حافظ گرفتند و...سبکباران ساحل ها

در گورهای دسته جمعی ...استخوان فکر     ناکازاکی ...درابتدای واژه های درد

هیروشیما ازشیونی ناخواسته می ریخت      خاکستر ...اما...بی صدا... فریاد می آورد

مادر کنار سفره ...سال نو...دعا درباد        رقص وسماع صوفیان بر گرد مولانا

انسان عجب موجود ِ ... باید باز برگردیم     ازشمس ...تا تبریز...تا ...یک قونیه معنا

ازآخرین تصویرهای بیست سال پیش         ابهام ها درنیمه  روشن ... رو به تاریکی

 آتش گرفته کلبه ی تنهایی یک مرد           پشت همین تپه...همین جا...سمت ِنزدیکی

انسان ...به ارجاعات روحانی ...نباید گفت    درسنگلاخ آدمی،جاده اگر تخت است   

همسایه از همسایه حق ارث خواهد داشت   این روزها انسان شدن ناممکن و سخت است

 

اسد فرهمند 30/2/1390 – خرم آباد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 12:47  توسط اسد  | 

صندلی

 

پول دارد صندلی ، مسوول دارد صندلی            

رازهای مخفی ومجهول دارد صندلی

چارتا پا، دو کناره، پشتی ِنرم ولطیف              

ارتفاعی پست وعرض وطول دارد صندلی

قرص دارد،سکته دارد،ترس ولرزواضطراب     

بس حکایت های نامنقول دارد صندلی

گاهی انسان بزرگی را تحمل می کند               

گاه بر خود آدمی گاگول دارد صندلی

این نشستن های طولانی که بی تفسیر نیست       

نازنین،این روزها فرمول دارد صندلی

یک نفرازدور می گویدتوباش و توبرو             

چارچوبی محکم ومعقول دارد صندلی

عزل ونصب وانتخاب وبودن ورفتن دراوست          

بیشترازطنز من بامبول دارد صندلی

گاه امشب هستی فردا کسی دیگر به جات

لحظه هایی مضحک ومشغول دارد صندلی

عده ای بی اعتنا برآن وجمعی عاشقش

دوستدارانی فرا معمول دارد صندلی

 آیة الکرسی بخوان تا درامان باشی از او

جن ودیو وآدم وهرکول دارد صندلی

چوب خطت پرکه شد دیگر زمان رفتنست

مثل روغن درموتور،یک فول دارد صندلی

برزمین راحت ترم تا برفراز مستی اش

گرچه می گویند خیلی پول دارد صندلی                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 10:41  توسط اسد  | 

ای وطن ...

 

 

سلام

اولین مجموعه شعر بنده باعنوان " پنجره ای روبه مغرب " امسال تابستان به چاپ رسید.همشهریان خرم آبادی می توانند آن را ازکتابفروشی خایدالو تهیه نمایند.سایر عزیزان می توانند مبلغ۳۵۰۰تومان را به شماره حساب ۰۳۰۲۰۴۱۷۲۰۰۰۸واریز نموده تاکتاب رابرایشان پست نمایم .درضمن هزینه ی پست هم با بنده است.

تلفن تماس: ۰۹۳۵۶۴۶۴۴۳۰

 

 

ای وطن ، ای آفتاب روشنی

ای سرودت در کتاب روشنی

ای بلند آوازه بر بام جهان

می درخشی در نگاه آسمان

 سنگ درسنگ زمین همراز توست

نغمه های آسمان آواز توست

سرزمین شیر مردان شهید

اولین منظومه ی عشق وامید

هر وجب از خاکت آرش خیز شد

شمس مولانای هر تبریز شد

دیگران با عشق ایرانی شدند

واژه ها در تو خراسانی شدند   

ای نگاهت از بلایا بی گزند

فارسی گویان ِ تو،در تاشکند

ازسمرقند ِلبت قندی بیار  

بوسه کافی نیست لبخندی بیار

مست می دارد نگاهت آب را

نوش دارو می دهی سهراب را  

ای سراسر نقشه ات خورشید گون

تخت جمشید وسکوت بیستون

فال تو خورشید وپیشانی بلند

دورباشی ازبلا و از گزند

جان ِ جان ، بی تو مرا امید نیست

هیچ خورشیدی چوتو خورشید نیست

ای وطن ،تو نغمه ی شوری هنوز

کهکشان نور در نوری هنوز

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 23:56  توسط اسد  | 

در مبهم چشمش سرود باد...

سلام

اولین مجموعه شعر بنده باعنوان " پنجره ای روبه مغرب " امسال تابستان به چاپ رسید.همشهریان خرم آبادی می توانند آن را ازکتابفروشی خایدالو تهیه نمایند.سایر عزیزان می توانند مبلغ۳۵۰۰تومان را به شماره حساب ۰۳۰۲۰۴۱۷۲۰۰۰۸واریز نموده تاکتاب رابرایشان پست نمایم .درضمن هزینه ی پست هم با بنده است.

تلفن تماس: ۰۹۳۵۶۴۶۴۴۳۰

 

آرام و سرگردان و بی فریاد                      در مبهم چشمش سرود باد

چون گنگی ِیک شعرِ بی معنی                 بی او برایم زندگی یعنی :

یعنی فقط باید نگاهش کرد                      ایمان به چشم کافرش آورد

باید نفس ها را منظم تر                           بر واژها چسباند نم نم تر

گاهی به سمت لذت باور                        مفهوم های ساده ی دیگر   

مثل خودم که یاد او بودم                        پشت سرش را هم ... نمی دانم !!!

این روزها از یاد او تا من                          گل می شکوفد دامن از دامن

هی می چکد قطره به قطره داغ            از بی نشان خاک روی قاب

هی باد درمن، زوزه می سازد                ازخاک شعرم کوزه می سازد

امشب که طعم شعر مطلوب است       امشب که جنس واژه مرغوب است

امشب که زیر پاش لرزان است             یعنی تنم داغ زمستان است

درمن سکوتش برف می ریزد               هی حرف روی حرف می ریزد

باران گرفته باد می آید                         سمتِ سحر فریاد می آید     

سمتی که مستی در تنم گیر است      کفش وکت وپیراهنم گیر است

آن جا که بیداری به سبک آب               می ریزد از دیواره های خواب  

از پسته ی کر مانی لبهاش                 هم بانمک هم خام می گیرم

از آسیای شرقی چشمش                 چندین کیلو بادام می گیرم

از مولیان گیس پر پیچش                    لفظ دری را تا به تا کردم

تا « یاد یار مهربان آید »                     سبک خراسانی جدا کردم

بر میوه ی ممنوعه ی اخمش             گازی زدم ، سیب از درخت افتاد

جو گندمی،پیچید در من عشق           آرام شد،آرام،تخت افتاد

هی یادبود ویادبود ویاد                      هی باد بود وباد بود وباد

حسی که « بی او باز بد می شد »   از تیرهای برق رد می شد

 رد می شد از جـَعـدِ شب و بوران     دور از نگاه تند مأموران 

مثل شبی که دستشان لرزید           باتوم روی گـُـرده ام خوابید

مثل تمام واژه های مست                امشب هوا آلوده و سرد است

تنها میان کوچه بادی سرد                از یاد او تا خانه می آورد  

هرشب خیال او که می آید               بین هزاران باید وشاید  

با این که می دانم نمی ارزد             دست ودلم از شوق می لرزد   

امشب هوس کردم ، اگرچه نیست    اما اما هوای واژه ها آبیست         

حال غریبی دارد این مصراع             شاید من و او در همین مصراع ...                            

 

 

اسد فرهمند – 12/10/1389- خرم آباد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 1:28  توسط اسد  |