بهمن کرم الهی پس ازیک دهه ...
باسمه تعالی
مطالب زیر درهفته نامه ی تبلور اندیشه ی استان لرستان به چاپ رسیده اند.
۱
برای آنکه دلم یاد آسمان نکند...
در26بهمن1354،باز صدای گریه ای زمین رالرزاند.بازهم عصیان؟بازهم انسان؟گریه بزرگ می شود،بزرگترازآنکه درون خودجای بگیرد:آی برادر!...پایت رابردار،کمرم شکست!و اوقدمی کشدروبه خورشید،به جستجوی صیادی که روزی به اوگفت:پشتت رابه خورشید کن،آفتاب من وتوییم...وآفتاب می شود.خورشید لج می کند،زمین فریادمی زند،وبهمن درظهرسوزان شانزدهم تیر1380 فرومی ریزدبرهمه ی ناراستی هایی که دل بشررامی آزارد..."عشق بی عاشقت ..."
دنیای آویزان بهمن باقناری بی سرش،دردهای شاعری رامی سرایدکه زلال وشفاف درونیات خودش رابرصفحه ی کاغذ آوارمی کند.شاعری که حتی خیال دست هایش پرندارداما ازآسمانی بی قفل ودرسخن می راند.اودرزمستان متولد می شود، وشناسنامه اش به عشق آذین می بنددوهمچون شقایقی که درگلدان،تازه جان گرفته است درحوالی بهار،درانتظاربهارمی میرد.
نگاهش آرمانی است وهدفش مدینه ی فاضله ای است که سرتاسرش انسانیت است وعشق به انسان،ازدورنگی بیزار است وبرطبل دو رنگی زدن.بهمن خیلی ازقفس صحبت می کند،آنچنان که گویی درانحصارقفسی است ومی خواهد به فکر رهایی ازاین قفس باشد،می خواهد به آسمان برسد ودنیا برایش تنگنایی است که فقط شعرراازهمه چیزش برگزیده است وباید جراحات خونین بالش را ازآبی آسمان پرسید!وبجز آسمان کسی به وسیع دل پرملالش پی نبرده است.
" بروبرو وبه لیلی بگوسیاه بپوشد/که ازجنون وبیابان ویارمرده بگویم"این بیت خودبهمن است وسرنوشت بهمن،که خلاصه شده است درچند کلمه."به من نگو بمان بمان،که وقت رفتن من است/صدای مرگ می دهد گلوی تیغ دیده ام"شاید درمورد این بیت لازم به هیچ توضیحی نباشد.بهمن نمازصبح شکسته ای بود که خودش فقط آن را می دانست تنها خودش آن را خواند"نمازصبح ندیدم کسی شکسته بخواند/ولی بخوان تو مسافر،بخوان نماز شکسته".
دراکثرآثاربهمن اندیشه برتمام عناصرشعری غلبه دارد.تصاویر،زبان،تاکیدها،موسیقی،چینش قوافی درطول غزلیات وحتی روایت اثربراساس اندیشه ای که دراثرجریان داردچیده می شود.هرچند کتاب بهمن پراز ایرادت واشکالات تایپی است اما به راحتی می توان تشخیص داد که شاعر چقدر برموسیقی کلام تسلط دارد.چنان قوافی را با مهارت انتخاب نموده که دربرخی اشعارش قافیه به درخشندگی ستاره ها پیداست.
بهمن مدام ازپرواز صحبت می کند،ازبالهایی برای پریدن،وپروازدربی کران آسمان."همیشه بال کاغذی برای خویش می خرم/ خدای من بگومراچه وقت بال می دهی/ زبس کشیده ام پرنده ی سفید آرزو/چودفتری رسیده ام به برگهای آخرم/چوکودکی دلم به طرح بادبادکی خوش است/که بانخی ببندمش به دست های بی پرم".بهمن با روایتگری پرواز، دراشعارخود،هم پرواز رانزدیک می کندوهم بالهایش را که به حد پرواز رسیده اند!"خدای من بگو چرا پرنده ام نکرده ای/ همیشه فکر می کنم من از هوای دیگرم"
آنچه به آن می توان اعتراف کرد این است که اگر آن تصادف،درآن گرمای تابستان شانزدهم تیر1380 رخ نمی داد بی گمان اکنون شاهدیکی ازبزرگان ادبیات ایران بودیم با نام "بهمن کرم الهی".اوشاعرعاشقی بود ازهوای دیگری وبا بالهای بلند پروازی برای پریدن دربی کران آسمان،اما بهمن برای همیشه ،به زبان پرواز وبا بالهای واقعی برای ابدیت آسمان ترجمه شدوآسمان عاشق شاعرش رادرپهنه ی خودش به آرامش رساند.یادش گرامی
آنچه که درموردزنده یادبهمن کرم الهی ضرورت دارد این است که اولا کتاب ایشان باید تجدید چاپ شود چرا که کتاب برای آنکه دلم یاد آسمان نکند پراز غلط های تایپی است وبرخی اشعار ایشان دراین کتاب به چاپ نرسیده است.دوم اینکه دردنیای مجازی اشعارزنده یادبهمن کرم الهی رادرسایت های مختلف افرادی به هرعنوان،به نام خود یا دیگران بر وبلاگ یا وبسایتشان انتشار داده اند واین نشان می دهد که ما دوستان بهمن درحقش کوتاهی کرده ایم وباید دست به کار شویم.شعر عروسکی بهمن از آن جمله اشعاری است که به نام دیگران دربرخی سایت ها منتشر شده است.لذا به همه دوستان بهمن درسطح استان وایران یاد آوری می کنم که دوست شاعر وعاشقشان را دریابند.هرچند دست او ازدنیا کوتاه است اما دست ما هنوز به لحظه های دنیا بند است.بنده دراین زمینه هرگز کوتاهی نخواهم کرد.وامیدوارم که خانواده ودوستان زنده یاد بهمن کرم الهی نیزدست به کاردفاع ازبهمن واشعارش شوند.
کشیده ام کبوتری سفید روی دفترم
دوباره شوق پرکشیدنی نشسته درسرم
به مدرسه که می روم،دلم به سینه می تپد
همیشه ی خدا من ازپرنده بیست می برم
به دست خود و بال او دقیق خیره می شوم
به فکر می روم و درخیال خویش می پرم
چه روستاییم من وچه ساده فکر می کنم
همیشه بال کاغذی برای خویش می خرم
خدای من بگومراچه وقت بال می دهی
زبس کشیده ام پرنده ی سفید آرزو
چودفتری رسیده ام به برگهای آخرم
چوکودکی دلم به طرح بادبادکی خوش است
که بانخی ببندمش به دست های بی پرم
خدای من بگو چرا پرنده ام نکرده ای
همیشه فکر می کنم من از هوای دیگرم
×××××××××××××××××××××××××
وقتی قنارهای شعرم پرندارد
حتی قفس درد مراباورندارد
این شعرها ازشادمانی نیست ،یعنی
می سوزم ازداغی که خاکستر ندارد
با دانه ای ارزن چه ارزان دل بریدیم
ازآسمانهایی که قفل ودرندارد
می خواهم آری!طعم آزادی قشنگ است
اما خیال دست هایم پرندارد
برسقف آویزانم وازخاک دورم
این فاصله جز مردنم آخر ندارد
هرکس گلویش مثل من غمگین بخواند
دنیایی آویزان ازاین بهتر ندارد
یک روز صبح ایوان پراز جاپای گربه است
وامانده در اما قناری سرندارد
*********
خستهام ز مردمي كه نامشان عروسكي ست
مردمي كه لحن هر كلامشان عروسكي ست
كوك ميشود زمان نام و عشق و خوابشان
كفتر نشسته روي بامشان عروسكي ست
چهرههايشان گرفته مثل برج زهرمار
شكل راه رفتن و سلامشان عروسكي ست
من به نام آينه قسم نميخورم ولي
چهرههاي روشن تمامشان عروسكي ست
بيتفاوت از كنار گل عبور ميكنند
حتم دارم ايل ما مشامشان عروسكي ست
من به كس در اين ديار دل نبستهام هنوز
ديدهام به چشم خود مرامشان عروسكي ست
مردمي كه اختراع دستشان عروسك است
زندگي و كوشش مدامشان عروسكي ست
۲
بهمن کرم الهی پس از یک دهه...
بهمن کرم الهی با رباعیاتش دنیای زیبایی رابه مخاطبش هدیه می دهد،دنیایی که شعارش آزادی است وآزادگی،عشق است ودرد.دنیایی که درآن می توان به یک درک متفاوت ازشاعری رسیدکه پختگی زودرسی رادرجوانی تجربه نمود.دنیایی که درآن به قول دوستانش بهمن می توانست سهراب دیگری باشد.اوزیبا نگریست،زیبا زیست وزیبا مرد.بهمن کرم الهی شاعر دردهایی است که برخاسته از عمق روح انسانی دردمند ودردآشناست.شاعری که خوب می بیند وخوب می اندیشد وزیبامی سراید.
دررباعیات بهمن یک روایت پنهان خودنمایی می کند.روایتی که درزیبایی قوافی محومی شودوموسیقی معنا درموسیقی کلمات جاخوش می کند. "آرام دلم زنهرتان می گذرد/اززیر نگاه قهرتان می گذرد/این سنگ پرانی شما یعنی چه؟/دیوانه مگر زشهرتان می گذرد"دل بهمن آب زلالی است که از نهرجاری جامعه درحال حرکت است ونگاه قهر آگین دیگران رادرمی یابد.بی آنکه کسی رامورد آزار قراردهد.هرچند بهمن دربین مردمی زندگی می کردکه محبوب همه بودوهمه اورابی نهایت دوست داشتندوازمراسم تشییع او وتصاویر به جامانده،می توان به محبوبیت او آگاهی پیدا کرد.
او خودش را بهترازدیگران می شناسد.به درک دیگری ازخود پی برده است.برخودش آگاهی دارد که می نویسد"یک دختر تیره بخت میراث من است/یک شعرسیاه رخت میراث من است/این است تمام شرح منقولاتم/یک جنگل بی درخت میراث من است".بهمن همانند فروغ فرخزاد به آغاز فصل سرد ایمان آورده بود،به کفشی برای سفر،تاهمراه سهراب شود که شهر را نامردان گرفته اند.او خودش را غریبه ای می داند که عمری جسدش روی زمین خواهد ماند.
بهمن روایتگر لحظاتی است که درکوتاهی کلمات رباعی،بلندی مفاهیم وزیبایی تصاویر جا می شود.نکته ی قابل توجهی که دربسیاری رباعیات او می توان یافت این است که بهمن آماده ی سفر است وگویا مسافری است که کوله بار سفر رابسته است فقط منتظر فرصت مناسب برای رفتن است.ای کاش فرصت بیشتر می بودوبهمن برای گفتن ناگفته هایش زمان بیشتری داشت.ای کاش برای ناسروده هایش می توانست دفتر دیگری بنویسد.باآن طبع زلال زیبایی آفرینش که همه را تسخیر خود می کرد.
به نمونه هایی از این دست رباعیات بهمن می نگریم:
آرام دلم زنهرتان می گذرد
اززیر نگاه قهرتان می گذرد
این سنگ پرانی شما یعنی چه؟
دیوانه مگر زشهرتان می گذرد
یک دختر تیره بخت میراث من است
یک شعرسیاه رخت میراث من است
این است تمام شرح منقولاتم
یک جنگل بی درخت میراث من است
ازهستی یک غریبه این می ماند
یک چهره وصد هزار چین می ماند
آنقدر غریبه ام که بعد ازمرگم
عمری جسدم روی زمین می ماند
فرصت بدهید خنده ام را نکشید
این حجم غم تپنده ام را نکشید
ای ایل شمارا به خدا رحم می کنید
من یک قفسم ، پرنده ام را نکشید
دستی بفرست تا رهایی بدهد
حرفی که نشان آشنایی بدهد
با دست کریم خود نشانی بفرست
راهی که نشانه ایی به جایی بدهد
متاسفانه چندی است که برخی وبسایت ها و وبلاگ ها به هر دلیلی برخی اشعار بهمن کرم الهی را با نام دیگران درسایت خود می گذارند.از جمله شعر عروسکی بهمن که با این مصراع شروع می شود"خسته ام زمردمی که نامشان عروسکی است".
این دوبیتی را به روح آن عزیز تقدیم می کنم.
تو می رفتی دعا پشت سرت بود
کفن رخت عروسی در برت بود
زمین لب بسته کل می زد نمی دید
عروسی درنگاه همسرت بود
